|
HTML clipboard
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر
از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین
گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در
صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است
و به همه میرسد." مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف
ایستادند و یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما
وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر
کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردي که خیلی احساس زرنگی میکرد با
خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این
پسر باهوش چیزی نمیرسد." او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد.
سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین
برداشت و بردوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی
بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
زندگی را نخواهیم فهمید اگر...! |
|
HTML clipboard
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا
متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات
زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک
یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک
لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط
چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار
در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
شرح حال آریو برزن سردار رشید ایرانی |
|
HTML clipboard
آریوبرزن
يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين
، دليرانه از سرزمين خود پاسداري كرد و در اين راه جان باخت و حماسه ی «در بند
پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها يا كردها می
دانند.
(( اسكندر مقدوني)) در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با
ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele )
و شكست پاياني ايران ، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي
دست يافتن به پارسه ، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد . اسكندر براي فتح پارسه
سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد :بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه
(رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد وخود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه
كوهستان (كوه كهكيلويه)رادر پيش گرفت ودر تنگه هاي در
بند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت
ايرانيان روبرو گرديد.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
HTML clipboard
HTML clipboard
فکر
میکنی تا حالا چند تا سوسمار به اون پرنده کوچیکا که میان
لای دندونای سوسمارا رو تمیز میکنن خیانت کرده...!؟
***************************
عاشق دخترک روبرویی میشوم..از کنارم که رد میشود با تمام وجود بویش را میبلعم
برمیگردم تا برای آخرین بار نگاهش کنم که عاشق دخترک پشت سرم میشوم...!
خیابانهای شلوغ همیشه من را گیج کرده اند..
*************
از کجا معلوم کرمها از طعم مغز من خوششون بیاد؟
خوشبین شدم این روزا..
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
HTML clipboard
پسركی
از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم!!!
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ
دلیلی!!!
پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.
یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این
همه گریه می كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام
تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند،به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را
تحمل كند ،به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به
كار ادامه دهد .
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
و این نخستین بهار خلقت بود... |
|
HTML clipboa
در
آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه بی
زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بودن؟
و خدا بود
و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او
عدم. و عدم گوش نداشت.
خدا آفریدگار بود و
چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و
چگونه می توانست مهر نورزد؟
بودن، می خواهد. و از
عدم نمی توان خواست.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
HTML clipboard
یكی
بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد
همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با
تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت
و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می
تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت
رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود
گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 11 از 23 |