|
پاسخ زیبای جراح قلب به تعمیرکار اتومبیل |
|
HTML clipboard
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی
برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی میشناسم و موتور و قلب آن را کامل باز میکنم و
تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده میکنم. حال چطور درامد سالانهی من یک صدم
شماست؟!
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر میخواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی
کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!
|
|
|
داستانی عجیب ولی واقعی...!!! |
|
HTML clipboard
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص
در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و
شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای
طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای
یکشنبه می میرد.
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند
و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،
چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر
شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی
دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه
وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق
درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
|
|
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاک
اينک محل سكونت؟
زمين خاک
آن چيست بر گردن نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسايه خدا،اينک به قدر سايه بختم به روی خاک
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
معرفي 10 شهر فراموششده تاريخ |
|
تروا، آتلانتيس، بابل و...از جمله تمدنهاي اسرار
آميز و شگفت آوري هستند كه امروز تنها ميتوان آنها را در متون تاريخي يا در
قصههاي عاميانه يافت. اگرچه كاخهاي زيبا و باشكوه، گنجينههاي باارزش و بازارهاي
پررفت و آمد اين شهرها را در داستانهاي افسانهاي شنيدهايم و تاكنون نشانهاي از
آثار برجاي مانده از اين تمدنها را از نزديك مشاهده نكردهايم.
به گزارش فارس، متأسفانه عواملي همچون جنگ، قحطي و طغيان آب درياها، در طي قرون
متمادي ديگر شكوهي از اين شهرهاي شگفت انگيز برجاي نگذاشت و تنها خاطره و
ويرانههايي را براي آيندگان و جستجوگران امروز قرار داد. ويرانههايي كه حتي وجود
چنين تمدنهايي را در عصر باستان به شك و ترديد بدل كردهاند.
با اين وجود كنكاش باستانشناسان طي سالها، مستنداتي از واقعي بودن اين شهرها را
نمايان كرد تا نه تنها داستانهاي خيال انگيز دوران كودكي را به واقعيت تبديل كند
بلكه فرصتي را نيز براي تماشاي آنها به وجود آورد. آنچه كه در ادامه ميخوانيد
گزيدهاي از 10 شهر فراموش شدهاي است كه شكوهي جهاني را در زمان اقتدار خود در
اختيار داشتهاند.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانی از آرت بو خوالد طنز نویس آمریكایی: |
|
HTML clipboard
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از كجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
Three things in life that are
never certain.
سه چیز در زندگی پایدار
نیستند.
-Dreams
رویاها
-Success
موفقیت ها
-Fortune
شانس
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
اسمش فلمینگ بود . کشاورز
اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد
کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق
دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد
و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب
زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش
داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات
دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و
پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب
زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد
بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش
بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و
کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ
التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه
چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده : وینستون چرچیل
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 11 از 30 |