|
اسمش فلمینگ بود . کشاورز
اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد
کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق
دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد
و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب
زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش
داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات
دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و
پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب
زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد
بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش
بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و
کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ
التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه
چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده : وینستون چرچیل
HTML clipboard
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از
درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا
تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث
عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های
روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می
کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه
دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در
حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از
خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات
ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
**************************************
کوهنوردی میخواست به قلهای
بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه
داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده
نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی
ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که
داشت بالا میرفت، در
حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت
هر چه تمامتر سقوط کرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی
خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک
شده است که ناگهان دنباله
طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب
کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت
از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشتهام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید
از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد
در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود
و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی
خودش بود.ناگهان پسر 8 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد
با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد،
با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را
ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به
آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
…..
….
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت
داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی
برف ایستاده بود.
اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این
واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده
رفتن شد، زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این
چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار
رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و
بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه
باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم
نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون
رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:” شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک
کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار
رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون
پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :”دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست
میشه“
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به
قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت
کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری
به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم
تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای
دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت
ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر
سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴
تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).
او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است”
تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش
کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی
داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب
کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او
برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.
برای همین با تامل پاسخ داد “۴″…..
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید
پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با
هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و
یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد.
و پسر با تامل جواب داد “۳″؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش
تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک
سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد
“۴″!!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟
آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد “برای اینکه من قبلا یک سیب در
کیفم داشتم”
نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا
آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.
دانه کوچک بود و کسی او را
نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی
سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها
میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت:
“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی
که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، به او توجهی نمیکرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته
بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
“نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمیآیم. کاشکی کمی
بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.”
خدا گفت:
“اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که
هیچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای.
راستی یادت باشد تا وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از
چشمها پنهان کن تا دیده شوی.”
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و
خودش را پنهان کرد.
سالها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس
نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری که به چشم همه میآمد.
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا
شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه
سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو
از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به
پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد….
در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم،
کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید
و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا
جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم
دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟
هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و
آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر
بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو
...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند،
فاصله این دو را زندگی كنیم. سانتابان
افرادی که از ریسک کردن میترسند، به جایی نمیرسند. مارک فیشر
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است. آنتونی
رابینز
معیار واقعی بودن تصمیم، آن است که دست به عمل بزنیم. آنتونی
رابینز
اجازه نده ترس تو را فلج سازد. مارک فیشر
افرادی که از ریسک کردن میترسند، به جایی نمیرسند. مارک فیشر
نشاط، آزادی مطلق است. تو حرکت به بالا را آغاز میکنی؛ نشاط به
تو بال می دهد تا با آن پرواز کنی. اشو
منشا همه بیماریها در فکر است. ژوزف مورفی
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است. آنتونی
رابینز
چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد آمد. ژوزف
مورفی
افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد. مارک
فیشر
افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز
موفق نمیشوند. مارک فیشر
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند. آنتونی رابیتز
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.
سانتابان
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند، تخیلات
پیروز میشوند. مارک فیشر
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد.
آنتونی رابینز
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت
انجام هر کاری را دارم. ژوزف مورفی
هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است. کارل سندبرگ
هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب
کند. ژوزف مورفی
قانون زندگی، قانون باور است. ژوزف مورفی
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد. آنتونی
رابینز
با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی آغاز میکنید. آنتونی رابینز
برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی، سپس با اشتیاق شروع
کنی. مارک فیشر
اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید. مارک فیشر
سعی نكنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بكوشیم نسبت به خودمان
بهترین باشیم. ماركوس گداویر
نبوغ در سادگی نهفته است. مونزارت
این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد. آنتونی رابینز
در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است. آنتونی
رابینز
تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند
ثروتمند شوند. مارک فیشر
باور به طور خود بخود به اجرا در می آید. ژوزف مورفی
نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود. آنتونی رابینز
به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید.
ژوزف مورفی
ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند. مارک
فیشر
شجاعت واقعی زمانی است كه شخصی بتواند از اعماق مشكلات و بدبختی
ها به زندگی لبخند بزند. ناپلئون
زندگی دقیقا به ما آن چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم. مارک
فیشر
نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند
حال و آینده ما را تباه کنند. آنتونی رابینز
آرزوهای هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود.
هراکلیتوس
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود. ژوزف مورفی
زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنید به ما
آسایش بدهد. مارک فیشر
كسی رو كه دوستش داری، چند وقت یكبار بهش یادآوری كن، تا فراموش
نكنه قلبی براش میتپه. شكسپیر
تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن
ایمان دارند. مارک فیشر
ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.
ژوزف مورفی
همه رویاهای ما می توانند محقق شوند، مشروط بر اینکه ما شجاعت
دنبال کردن آنها را داشته باشیم. والت دیسنی
————–| اس ام اس غضنفر
|————–
غضنفر هی نگاه به گوشیش میکرده و میخندیده ، بهش میگن اس ام اس
اومده ؟ میگه آره ، میگن چیه ؟ میگه یکی هی اس ام اس میده Low Battery !!!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر توی آتیش سوزی میمیره پزشکان اعلام می کنن %۱۰
سوختگی ، %۹۰ کوفتگی !!! میرن
تحقیق می کنن می بینن دوستاش آتیشو با بیل خاموش کردن!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر به رفیقش می گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ میگه
ببرش باغ وحش. فردا رفقیش می گه بردیش؟ غضنفر می گه : آره ، تازه امشب هم می خوام
ببرمش سینما !
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر و دوستش به تاکسی میگن: آقا ۳
نفر تا تجریش چقدر میگیری؟ راننده میگه: شما که ۲
نفر هستید ! غضنفر میگه: مگه خودت نمیخوای بیای !
————–| اس ام اس غضنفر |————–
به عضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ
اذیت می کنه!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
به غضنفر می گن کجای تهران می شینی ؟ می گه هرجا خسته شدم!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر میره جوراب بخره توش فوت میکنه ببینه سوراخه یا نه!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر و دوستش میرن هتل، غضنفر میره توالت فرنگی دومی میاد کتکش
میزنه!!! میگن چرا میزنیش؟ میگه من دو روز از این چشمه آب می خورم این اومد دستشویی
کرد توش !
————–| اس ام اس غضنفر |————–
یه روز به یه غضنفر میگن با ماهیچه جمله بساز میگه: خر در
برابره ما هیچه!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
به غضنفر میگن اگه سردت باشه جه کار می کنی؟ میگه نزدیک بخاری
می نشینم. میگن اگه خیلی سردت باشه چه کار می کنی؟ میگه به بخاری می چسبم.
میگن اگه خیلی خیلی سردت باشه چکار می کنی؟ میگه معلومه دیگه!
بخاری رو روشن می کنم!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر از دوستش می پرسه: تو کجا به دنیا اومدی؟ دوستش می گه تو
بیمارستان. غضنفر می گه: آخی! مریض بودی؟
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر رفت حج. اونجا نه نماز می خوند، نه طواف می کرد… ازش
پرسیدن چرا؟ گفت: به ما گفتن همه چیز با کاروانه!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر میره WC باد صدادار میده! میاد
بیرون می بینه چندتا دختر جلوی در ایستادن. برای اینکه ضایع نشه میگه: اه! بی
فرهنگا! شیمیایی می زنن آب نمی ریزن صداش بره!!! ( تک موبایل . اینفو )
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر زنشو بدجوری می زده، ازش می پرسن چی کار کرده که می زنیش؟
می گه اگه می دونستم که می کشتمش!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
از غضنفر می پرسن برای بستن یک لامپ به چند نفر احتیاج داری؟ می
گه ۳ نفر. می گن چرا
۳ نفر؟ میگه: یه نفر میره بالای نردبون
لامپ رو بگیره، دو نفر هم از پایین، نردبون رو بچرخونن!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
از غضنفر می پرسند: می دونی چرا غواص ها به پشت می پرن تو آب؟
می گه: چون اگه به جلو بپرن می افتن تو قایق!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
به غضنفر می گن : دو تا حیوان دو زیست نام ببر؟میگه قورباغه و
برادرش
————–| اس ام اس غضنفر |————–
از غضنفر می پرسن باد صدادار چه شکلیه؟ میگه حلقه ای. میگن چرا؟
میگه چون هر وقت هر کی باد می ده، می اندازه گردن من!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. یکی از اونجا رد
می شده می گه شما دو تا دردتون نمی گیره ؟ غضنفر می گه نه پوتین پامونه!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
غضنفر تو توی جنگ بیسیم چی بوده. بیسیم می زنه می گه من
۵۰۰۰ نفر رو اسیر کردم. بیابد ببریدشون.
بهش می گن خوب خودت بیارشون. می گه: آخه اینا نمی ذارن من بیام!
————–| اس ام اس غضنفر |————–
- بیمار گفت: دکتر(غضنفر)! اینقدر گوشم سنگین شده که صدای سرفة
خودم رو هم نمی شنوم.
دکتر(غضنفر) گفت: خب بلندتر سرفه کن
یک روز کارمند پستی که به
نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با
خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه
این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا
چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه
هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن
پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم .
تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر
همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند
دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام
دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که
نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود:
نامهای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون
نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر
کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم
بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم
بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!…
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی
است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به
تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می
زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت
می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته
است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می
کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده
اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی
دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت
. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی
چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .
کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور
بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان
ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول
ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر
فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما
خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های
قشنگ وجود ندارد.
زنی از خانه بیرون آمد و سه
پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه
باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با
هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد
و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و
گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب
کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب،
ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:«
چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید
عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از
شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه
افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می
کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
اديسون در سنين پيري پس از كشف
لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در
آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق
پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به
بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون
اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و
تمام تلاش ماموان فقط رای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است! آنها تقاضا
داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود... پسر با خود
انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او
منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل
ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي
كند!!! پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در
بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي
بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله
ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن
گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم
اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره
زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو
از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.
مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره
ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا
فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين
امكاني را نخواهي داشت!!! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش
مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم
جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
*My father came out, and I
will take out your father!
پدرم در آمد و پدر تورا هم در ميارم))
*May they take away your 'dead washer'! (مرده شورتو ببرن!)
*Ghosts of your stomach! (ارواح شکمت!)
*Don't put a hat on my head! (سرم کلاه نگذار!)
*Why are you selling me wet wood?? (چراهيزم تر بمن می فروشی?)
*Light up my homework! (تکليفم رو روشن کن!)
*His donkey passed the bridge. (خرش از پل گذشت)
*Cut tail! (دم بريده)
*What kind of dirt shall I put on my head? (چه خاکی بر سرم
بکنم?)
*His head is playing with his tail! (سرش با دمش (..) بازی می
کنه!)
*Pull your carpet out of the water! (گليمتو از آب بکش!)
*Happiness has hit you under your stomach! (خوشی زده زير دلش!)
*Punch you so hard that electricity will come out of your eyes!
(چنان بزنم که برق از چشمت بپره!)
*Snake Venom! (زهر مار !)
*Disease! (مرض!)
*Pain without a cure! (درد بی درمون!)
*He thinks he has fallen out of an elephant's nose?!
(فکر می کنه از دماغ فيل افتاده?!)
*Dog's mustache (سگ سبيل)
*I'll take out your eyes! (چشتو در ميارم!)
*Your step on my eye! (قدمت روی چشمم!)
*May I be sacrificed for you! (قربونت برم!)
*You have seen camel; you haven't seen. (شتر ديدی نديدی.)
*Don't drop worms! (کرم نريز!)
*He does long tongue!! (زبون درازی می کنه!!)
*Donkey into donkey!!! (خرتوخره!!!)
*They are like an elephant and a tea cup! (مثل فيل و فنجون می
مونن)
*Don't put watermelon under my arms! (هندونه زير بغلم نده!)
*I'll make you one with the wall! با ديوار يکيت می کنم)!)
*I wanted to see who my nosey person is?! (ميخواست ببنم فضولم
کيه?!)
*Don't look at me left left!! ( بهم چپ چپ نگاه نکن )
|